آگهی

آگهی

نویسنده : ناتالیا گینتزبورگ

   ترجمه : کاظم فرهادی ،فرهاد خردمند

گینزبورگ با نام اصلی له وی در سال ۱۹۱۶ در خانواده‌ای با گرایش‌های سیاسی متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را نزد خانواده آموخت و دوره کودکی و نوجوانی را در شهر تورینو که دارای اهمیت فرهنگی بود گذراند.
از کودکی شعر می‌سرود، اما بعد به داستان‌نویسی روی آورد. پس از تحصیلات دبیرستان، وارد دانشکده ادبیات شد اما چندی بعد، آن را نیمه‌تمام گذاشت. در سال 1938 با «لئونه گینزبورگ» روزنامه‌نگار سیاسی، مقاله‌نویس، مترجم روسی‌الاصل و از بنیانگذاران انتشارات «اینائودی» ازدواج کرد و نام خانوادگی گینزبورگ را از او به یادگار گرفت.

لئونه به عنوان روشنفکر و مبارز ضدفاشیسم، تاثیری به‌سزا در شخصیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ناتالیا ایفا کرد.گینزبورگ با شروع جنگ جهانی دوم، به همراه شوهر، به «ابروتز» تبعید شد که بخشی از خاطرات این دوره در داستان کوتاه «زمستان در ابروتز» نقش بسته است. گینزبورگ در سال 1942 نخستین کتاب خود را تحت عنوان «جاده ای که به شهر می‌رود» منتشر کرد و به دلیل محبوس بودن اکثر اعضای خانواده، نام مستعار «الساندراتور نیمپارته» را مورد استفاده قرار داد.

در آثار گینز بورگ، موضوعات، روابط و شخصیت‌ها غالبا به یکدیگر شبیه‌اند و همه آنها از زبان زنی جوان که راوی وقایع پیرامون خود است روایت می‌شود. اما در داستان «تمام دیروزهای ما» از شیوه سوم شخص بهره برده است. این راویان، بسیار کم‌گویند و از تحلیل خود یا واقعیت‌های اطراف خود می‌پرهیزند و فقط به بازگفتن حوادث به طریقی پی در پی بسنده می‌کنند.

قسمتی از این کتاب : 

لورنتسو ...اشتباه کردم با آدمی یکی شدم که عین خودم بود. وقتی خوشبختیم با کسی باشیم که شبیه خودمون نیست و اون چیزهایی را داره که ما کم داریم. به ‌جای این‌که اونو از اضطراب بیرون بیارم، خودم افتادم تو ورطه اضطراب. به نظرم می‌رسید که دارم آروم آروم تو آب تیره‌ای فرو می‌رم، عین گرداب، و دارم همه عقل و نفس‌مو از دست می‌دم. چه حس وحشتناکی...